فاطمه را کشتند یا کشتیم؟
یکم دیر شناختمش
اوت 23, 2010 در 3:38 ق.ظ. (برداشت ها)
یکم دیر شد، اما خوب شناختمش
بسیار آرام و مهربان
قلبی شاد و ایمن
دستانی گرم و با محبت
می رود اوهم، شاید زودتر از آنچه فکرش را بکنم
رفتن های زیادی دیدم
اما…
آنچه او برایم آورد رفتنی نیست
او می ماند تازمانی که آنچه آورد هست
پروردگارا حیاتی بدون مرگ عطایم کن
تا در قلبم بماند آنچه ماندنی است
و نابود شود در قلبم آنچه نابود شدنی است
خدایا او را حفظ کن از بلایا و سختی ها
و در هر لحظه پناهش باش
و برای آنکه او را برگزید مبارکش گردان
و برای خودت آماده اش کن
باز هم شبی دیگر از اون شبا
اوت 23, 2010 در 3:04 ق.ظ. (خاطرات)
گذشت و می گذرد
تمام شد و تمام می شود
شروع فردا و پایان امروز، برزخ میان این دو
اکنون ورق می خورد دفتر خاطرات
من اینجا ایستاده ام و گذرش را می نگرم
باز می آید
باز می رود
باز حماسه می آفریند
یک روز به یاد ماندنی
اوت 18, 2010 در 12:42 ب.ظ. (خاطرات)
دیروز بعد از مدت ها دوباره دور هم جمع شدیم
اگرچه اون اواخر خیلی خوش نمی گذشت ولی وقتی به کل این چند وقتی که با هم بودیم فکر می کنم می بینم که چه دورانی رو از دست دادم!
دیروز دوباره همه اون خاطرات تجدید شد. خوشی ها و سختی ها …
مرور همه اون خاطرات و پذیرفتن این که اون دوران تمام شده خیلی برام سخت بود.
دوران راحتی نبود و به همون اندازه که شیرین و دلچسب بود، سخت و طاقت فرسا بود.
به هر حال دیروز هم گذشت …
به امید دیدار
